Sunday, August 29, 2004

مصاحبه رادیو فردا با بلا واردا به بهانه اجرای نمایش مرگ یزدگرد
روزنامه ایران درباره تئاتر داروگ نوشته، اما از اونجایی که همیشه گند می زنند، اشتباها گفتن در لوس آنجلس!والله این گروه در برکلی هست !


Saturday, August 28, 2004

نمایش مرگ یزدگرد بالاخره به روی صحنه رفت. مدتها پیش "بلا واردا" از ایرانیان آسوری مقیم برکلی و از اعضای گروه داروگ بعد از 27 سال به ایران رفته بود تا دیداری تازه کند. در این سفر دیداری هم با بهرام بیضایی داشته و با اجازه شخصی وی ترجمه این نمایشنامه را به آمریکا می آورد. بیشتر از 10 سال از تشکیل این گروه هنری در آمریکا می گذرد اما در 2 سال اخیر تقریبا داروگ هیچ کاری را به روی صحنه نبرده بود. و این بار به همت بلا واردا مرگ یزدگرد شب گذشته اجرا شد. جمعه 27 آگوست را شب Preview اعلام کردند و در واقع اجرای اصلی از امشب شروع می شود. هماهنگی بچه ها عالی بود، همه چیز خیلی خوب پیش رفت و از همه جالبتر اینکه برای این شب، همه بلیطها را فروختیم! مقاله سانفرانسیسکو کرانیکل فروش رو حقیقتا بالا برده بود. مقاله در صفحه اول در روزنامه پرتیراژ سانفرانسیسکو چاپ شده و خوب اثرش را هم دیدیم. من قبل از شروع یکم هیجان زده بودم و تقریبا وقتی رفتم سر جای خودم نشستم صدای قلبم رو می شنیدم، اما وقتی دستم را گذاشتم روی کلیدهای برد صدا، همه چیز آروم شد.


Friday, August 27, 2004

مصاحبه با گروه تئاتر داروگ در سانفرانسیسکو کرانیکل به بهانه اجرای نمایشنامه مرگ یزدگرد – بهرام بیضایی این نمایشنامه از امشب 27 آگوست در
Ashby Stage Theater
در شهر برکلی به روی صحنه میره. من هم به عنوان مسوول صدا در این تئاتر همکاری می کنم.


Wednesday, August 25, 2004

اندر پیچ و خم تماس تلفنی با ایران امروز در ارتباط با یکی از آگهی های سایت می خواستم با ایران تماس بگیرم جاتون خالی با هزار و یک بدبختی بعد از نیم ساعت این کارت ما راه داد و ایران رو گرفت، با پسر عموی کسی که می خواستم حرف بزنم صحبت کردم و اون آقا یک شماره موبایل به من داد و این تازه اول ماجرا بود، از ساعت 11 شب تا الان که 12 باشه دارم ایران رو می گیرم 2 بار از هندوستان سر در آوردم و 3 بار هم تلفنهای داخل آمریکا! ایران رو هم که می گرفتم پیغام " شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد" رو می شنیدم. هنوز که به جایی نرسیدم، یک یا علی بگین که من می خوام دوباره مشغول شم. 1 800 234…


Monday, August 23, 2004

این عکسها را ببینید و بعد هم این مقاله را بخوانید. اوایلی که اینجا آمده بودم یک روز با هم رفتیم قدم بزنیم، من موهایم را باز گذاشته بودم و به قولی سپرده بودمش دست باد. لذتی داشت غیر قابل وصف، به جهانشاه گفتم، نمی دونی وقتی موهات بازه و باد از لابه لاش رد می شه چه کیفی داره ...


Friday, August 20, 2004

مثل همیشه کامپیوترم را زدم زیر بغلم و نشستم پشت میز آشپزخونه. سایتهایی را که همیشه می بینم و مطالبشون را می خونم دونه دونه شروع کردم به چک کردن، وقتی به سایت ایسنا رسیدم خبر دوم پس گرفتن لایحه رفع تبعیض از زنان بود نفسم بند اومد، پریدم از آشپزخونه بیرون روبه جهانشاه که : " خوندی این خبر لایحه رو؟"پرسید کدوم لایحه؟؟؟ رفع تبعیض رو!صدام می لرزید از بغض، مدتها بود که یک خبر در ایران من را اینطوری منقلب نکرده بود گفت انتظاری جز این داشتی؟؟؟فقط نگاهش کردم، حرفش درست بود. دو سه ساعتی از این جریان گذشت شب بود و روبروی تلویزیون نشسته بودیم و برنامه چارلی رز را تماشا می کردیم، من حواسم جای دیگه ایی بود پرسیدم این گروگان ایرانی رو بالاخره چیکارش کردن؟جواب داد: نمی دانم گفتم پس چرا نمی کشنش؟؟ چشمهاش گرد شدن و متعجب نگاهم کرد، به نظرش خیلی سنگدل اومدم. وقتی توی ایران من را نصف آدم حساب می کنند انتظار داری بشینم برای یکی از اون دارو دسته دعا کنم که آزاد شه؟از ته دل آرزو می کنم که بکشنش. دلم می خواد خودم همشون را تیکه تیکه کنم.


Tuesday, August 10, 2004

مصاحبه ما به خیر و خوشی گذشت همه چیزمرتب بود و بر خلاف انتظار من بیشتر از جهانشاه سوال کردند برای کسانی که نمی دانند
بگویم که من چون با ویزای نامزدی به آمریکا آمده ام، برای گرفتن گرین کارد باید ثابت کنیم که
ازدواج ما در واقع حقیقی بوده . این اواخر آمار ازدواجهایی که فقط به منظور گرفتن گرین کارد
صورت گرفتند خیلی بالا رفته و به همین خاطر نسبت به گذشته سخت گیریها بیشتر شده. بر عکس زمانی که برای گرفتن ویزا به سفارت می رفتم، کاملا آروم بودم و فقط کمی هیجان داشتم. ساعت 8:30 با وکیلمون قرار داشتیم و با هم به طرف اداره مهاجرت در سانفرانسیسکو راه افتادیم
دم در حسابی می گردند و کارت شناسایی چک می کنند و می باید از زیر چارچوبهایی که با وجود فلز
سوت می زنند رد شد. من توی صف ایستاده بودم، مرحله اول یعنی ورود به ساختمان را رد کرده بودیم و حالا باید وسایلمان و خودمان از زیر دستگاه رد می شدیم. در این مرحله هم مجددا کارتها را چک می
کنند من پاسپورتم دستم بود و آنرا نشان دادم ماموری که پاسپورت من را دید رو به من کرد و گفت
" خوب حالتون که خوبه امروز؟" چشمام ا ز حد قه زد بیرون و بـــــه جای آنکه جوابش را بدهم به تــــگ روی سـیـنـش
نگاه کردم که نوشته بود S. Zahedi و بعد با خنده گفتم مرسی
ایرانیها همیشه جایی سر و کلشون پیدا می شه که اصلا انتظار نداری هیچوقت تصور نمی کردم که مامور
محافظت در اداره مهاجرت یک ایرانی باشه. خلاصه ما رفتیم برگه قرار مصاحبه را تحویل دادیم و منتظر نشستیم تا نوبتمان بشود . ساختمان را به نظر به تازگی تغییر دکوراسیون داده اند همه چیز برق می زد و نو .بود و بسیار مرتب و
. با نظم در جایی که ما نشسته بودیم و در واقع به ما گفتند که آنجا بنشینید پرونده های مربوط به گرین کارد همه
آنجا بودند. روبروی ما یک زوج نشسته بودند خانم حدود 55 و آقا هم همین حدود شاید کمی بیشتر و یا کمتر و البته آقا سیاه و خانم سفید . چیزی که در مورد این زوج جلب توجه می کرد لباسشون بود چون فکر کرده بودند که باید رابطشون را ثابت کنند عین هم لباس پوشیده بودند پیرهن خانم با بلوز آقا
هر دو از یک پارچه بودند و طرح پارچه از این مدلهای هاوایی از آنهایی که عکس آناناس و برگ داره
. و رنگهاش خیلی شاده من نیم ساعت بهشون می خندیدم ولی خوب کار جالبی بود و فکر می کنم ما هم باید همین کار را
می کردیم :))) سوالها کاملا منطقی بودند و چیزی بر خلاف انتظار مسوول پرونده نپرسید از نحوه آشناییمان و زمان
آشنایی گرفته تا آدرس خانه و شماره تلفن و تاریخ تولدهایمان که البته این 3 سوال آخر را از من پرسید. تقریبا یک چیزی شبیه آن زمانها که کمیته دختر و پسرها رامی گرفت و برای کشف رابطه سوال می کردند که مامان پسر اسمش چیه و خاله دختر اسمش چیه! یخچالتون چه رنگه و و و. به نظرم یک 4-5 ماهی فعلا دست از سرمون بر دارند!


Sunday, August 08, 2004

من ترسناک شدم
من نمی دونم چرا اینطوری شدم، همین الان خبر گروگان گرفتن دیپلمات ایرانی . را تو وبسایت بی.بی.سی خوندم برای یک آن و درست در همون لحظه از ته دلم خواستم که بکشنش ; وقتی این فکر از ذهنم گذشت خودم از خودم بدم اومد اما کاریش نمی تونم بکنم هنوز هم به مرگش که فکر می کنم قلقلکم میده من برای اون فیلیپینیی که گرفتن بغض کردم! برای هر کدومشون که سرش را بریدن ناراحت شدم، همیشه با حکم اعدام مخالفت می کنم حالا اینکه مثلا هموطنمه، همزبونمه، خوشحال شدم که گرفتنش و دلم می خواد که بکشنش از خودم دارم کم کم می ترسم کمک!!


Mr.Nabeel

. امروز صبح توی آشپزخانه پشت میز نشسته بودم و با کامپیوترم طبق معمول ور می رفتم ,حواسم کاملا به کارم بود و شدیدا مطلبی را که پی گیری می کردم برایم مهم بود حدود ساعت 9:30 با صدای قران از جام پریدم،چند ثانیه طول کشید تا موقعیت فعلیم را درک کنم و متوجه بشم .

که در آمریکا هستم و این صدای قران به این بلندی از کجا داره در میاد کوچه ایی که پنجره شپزخانه ما به آن باز می شود در عین حال در پشتی 3 مغازه نیز .در آن قرار دارد، به طوری که ما فقط رفت و آمد صاحبان مغازه ها را می بینیم

یک آرایشگاه، یک گلفروشی که صاحب آن خانمی ایرانی است و از دوستان ما و یک کافی شاپ که صاحب آن یک عرب است، مطمئاً نیستم اهل کدام کشور عربی است، اما عرب سعودی نبست . و ما این همسایه را با توجه به لهجه ایرانی- انگلیسی هایده خانم گلفروش به نام " مستر نبیل" می شناسیم. . امروز مستر نبیل فیلش بدجوری یاد هند ستون کرده بود و صدای ضبط ماشینش را برده بود به آسمون . من دیگه داشتم کلافه می شدم و می خواستم برم هوار بزنم سرش که آن رادیو را خفه کن ! من از ایران نیومدم بیرون که دوباره یکی در گوشم وز وز قران رو آن هم به این بلندی پخش کنه "! در حال کلنجار با خودم بودم که دیدم صدای هایده در آمد!"مستر نبیل پیلیز ترن ایت دان و بلند بلند این جمله را 3-4 مرتبه تکرار کرد دلم می خواست هایده را ببوسم که به داد من هم رسید. حالا بماند که مستر نبیل چقدر سعی کرد هایده را به ((( : صراط مستقیم !!!! برگردونه تصور می کنم مستر نبیل داره پیش خودش فکر می کنه این ایرونیها عجب مسلمونهایی هستند بابا! و کسی نیست

به او بگه که هیچکس نمی تونست مثل دولت ایران چشم مردم و بخصوص ما، نسل انقلابش را .به این خوبی به پوچی مذهب باز کنه فقط خوشحالم که هنوز به خدا اعتقاد دارم اونم اگر یه مدت دیگه تو ایران مونده بودم احتمالا نظرم . عوض می شد


Wednesday, August 04, 2004

همین الان یک ایمیل از شهرزاد سپانلو گرفتم که در آن تولد دختر کوچولوی خوشگلش را .به دوستانش اعلام کرده 2 تا عکس هم فرستاده از لیلی خانم خوشگلش از حالا بگم اگر پسر دارین برای لیلی بذارینش کنار چون این دختر چه به مامانش بره !چه به باباش بالاخره یک دختر بلای خوشگل می شه!و اگر به هر 2 وای وای وای


Sunday, August 01, 2004

کمال
. اگر می د ونین اسم کوچک کمال خرازی تو شناسنامه اش چیه اینجا جواب بدین