Sunday, August 29, 2004
Saturday, August 28, 2004
Friday, August 27, 2004
Wednesday, August 25, 2004
اندر پیچ و خم تماس تلفنی با ایران امروز در ارتباط با یکی از آگهی های سایت می خواستم با ایران تماس بگیرم جاتون خالی با هزار و یک بدبختی بعد از نیم ساعت این کارت ما راه داد و ایران رو گرفت، با پسر عموی کسی که می خواستم حرف بزنم صحبت کردم و اون آقا یک شماره موبایل به من داد و این تازه اول ماجرا بود، از ساعت 11 شب تا الان که 12 باشه دارم ایران رو می گیرم 2 بار از هندوستان سر در آوردم و 3 بار هم تلفنهای داخل آمریکا! ایران رو هم که می گرفتم پیغام " شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد" رو می شنیدم. هنوز که به جایی نرسیدم، یک یا علی بگین که من می خوام دوباره مشغول شم. 1 800 234…
Monday, August 23, 2004
Friday, August 20, 2004
Tuesday, August 10, 2004
Sunday, August 08, 2004
من ترسناک شدممن نمی دونم چرا اینطوری شدم، همین الان خبر گروگان گرفتن دیپلمات ایرانی . را تو وبسایت بی.بی.سی خوندم برای یک آن و درست در همون لحظه از ته دلم خواستم که بکشنش ; وقتی این فکر از ذهنم گذشت خودم از خودم بدم اومد اما کاریش نمی تونم بکنم هنوز هم به مرگش که فکر می کنم قلقلکم میده من برای اون فیلیپینیی که گرفتن بغض کردم! برای هر کدومشون که سرش را بریدن ناراحت شدم، همیشه با حکم اعدام مخالفت می کنم حالا اینکه مثلا هموطنمه، همزبونمه، خوشحال شدم که گرفتنش و دلم می خواد که بکشنش از خودم دارم کم کم می ترسم کمک!!
Mr.Nabeel
. امروز صبح توی آشپزخانه پشت میز نشسته بودم و با کامپیوترم طبق معمول ور می رفتم ,حواسم کاملا به کارم بود و شدیدا مطلبی را که پی گیری می کردم برایم مهم بود حدود ساعت 9:30 با صدای قران از جام پریدم،چند ثانیه طول کشید تا موقعیت فعلیم را درک کنم و متوجه بشم .
که در آمریکا هستم و این صدای قران به این بلندی از کجا داره در میاد کوچه ایی که پنجره شپزخانه ما به آن باز می شود در عین حال در پشتی 3 مغازه نیز .در آن قرار دارد، به طوری که ما فقط رفت و آمد صاحبان مغازه ها را می بینیم
یک آرایشگاه، یک گلفروشی که صاحب آن خانمی ایرانی است و از دوستان ما و یک کافی شاپ که صاحب آن یک عرب است، مطمئاً نیستم اهل کدام کشور عربی است، اما عرب سعودی نبست . و ما این همسایه را با توجه به لهجه ایرانی- انگلیسی هایده خانم گلفروش به نام " مستر نبیل" می شناسیم. . امروز مستر نبیل فیلش بدجوری یاد هند ستون کرده بود و صدای ضبط ماشینش را برده بود به آسمون . من دیگه داشتم کلافه می شدم و می خواستم برم هوار بزنم سرش که آن رادیو را خفه کن ! من از ایران نیومدم بیرون که دوباره یکی در گوشم وز وز قران رو آن هم به این بلندی پخش کنه "! در حال کلنجار با خودم بودم که دیدم صدای هایده در آمد!"مستر نبیل پیلیز ترن ایت دان و بلند بلند این جمله را 3-4 مرتبه تکرار کرد دلم می خواست هایده را ببوسم که به داد من هم رسید. حالا بماند که مستر نبیل چقدر سعی کرد هایده را به ((( : صراط مستقیم !!!! برگردونه تصور می کنم مستر نبیل داره پیش خودش فکر می کنه این ایرونیها عجب مسلمونهایی هستند بابا! و کسی نیست
به او بگه که هیچکس نمی تونست مثل دولت ایران چشم مردم و بخصوص ما، نسل انقلابش را .به این خوبی به پوچی مذهب باز کنه فقط خوشحالم که هنوز به خدا اعتقاد دارم اونم اگر یه مدت دیگه تو ایران مونده بودم احتمالا نظرم . عوض می شد
Wednesday, August 04, 2004
همین الان یک ایمیل از شهرزاد سپانلو گرفتم که در آن تولد دختر کوچولوی خوشگلش را .به دوستانش اعلام کرده 2 تا عکس هم فرستاده از لیلی خانم خوشگلش از حالا بگم اگر پسر دارین برای لیلی بذارینش کنار چون این دختر چه به مامانش بره !چه به باباش بالاخره یک دختر بلای خوشگل می شه!و اگر به هر 2 وای وای وای

