فردا داریم می رویم LA، Santa Monica دفعه پیش که رفتیم هر روز باران می آمد و ما همش خانه بودیم، این بار ببینیم چه می شود.
Thursday, May 27, 2004
سوءاستفاده در دنیا هیچ چیز به اندازه ایی که احساس کنم کسی از من برای رسیدن به اهداف خودش دارد سوءاستفاده می کند ناراحتم نمی کند. بری نزدیکانم هم همین حساسیت را دارم، یعنی اگر حس کنم که از همسرم برادرم و.. دارند استفاده می کنند، خونم به جوش می آید. همسرم مرد مهربان و با محبتی است و کمک کردن به دیگران برایش در اولویت قرار دارد، از آنجا که سایتش هم خواننده فراوان دارد (حداقل 200000 خواننده در ماه) برای تبلیغات جای مناسبی شده و در عین حال هر کس که به دنبال خواننده برای سایتش باشد اگر حتی یک لینک هم روی iranian.com داشته باشد برایش کفایت می کند. یکی از دوستان به این "مهم" رسیده است. این در حالی است که حدود 1 ماه پیش از این دوست درخواستی کرده بودم و حتی به نظرم گوشه نگاهی به درخواست من نکرده بود این را هم بگویم که این درخواست کاملا به همسرم مربوط بود و من فقط آنرا انتقال دادم!(ببخشید که نمی توانم توضیح کامل بدهم) حالا این دوست عزیز سراغ همسرم آمده و تقاضایی دارد. من با تمام قدرتم مخالفت می کنم که حداقل اگر این کار قرار است انجام شود باید طور دیگری باشد نه آنطور که او می خواهد! اما همسرم می گوید چرا؟؟ از من خواسته و از دستم بر می آید چرا نکنم؟؟؟؟ و من می گویم او برای تو نکرد! چرا تو باید بکنی؟؟ به اضافه اینکه قبلا برایش این کار و آن کار را هم کردی. همسر من مدتها از ایران دور بوده و نمی داند که هر کس حتی در ایران 2 سال هم کار کرده باشد، گرگی شده مخصوص خودش! و این دوست ما هم که نام و نشان برایش بسیار مهم است،و اسم و رسمی هم برای خودش بهم زده از این دسته مستثنی نیست و معنی استفاده را به خوبی می داند! خلاصه آنکه بدم نمی آید یک روز رو در رو به او بگویم "روت خیلی زیاده!"
Tuesday, May 25, 2004
هندی این چند وقت گذشته به یکی از دوستانمون که مشغول آماده کردن یک سایت است کمک می کردم. سایت در ارتباط با spelling bee هست. 2-3 روز است که اطلاعات مربوط به شرکت کننده ها را جمع و جور می کنم. در ماه جون امسال حدود 300 نفر برنده های ایالتهای مختلف در یک مسابقه نهایی شرکت می کنند. بچه های 13 و 14 ساله بعضاً کوچکتر. بچه هایی که باهوشند و معمولا جزو نفرات برتر مدرسه خودشان. بدون اغراق می گویم، از این 300 نفر 200 نفرشان هندی هستند؛هندیها کم کم دارند آمریکا را نوش جان می کنند. در ضمن به نظر حدود 150 نفر از این 300 نفر هم دندانشان ارتودنسی شده !
Sunday, May 23, 2004
کفش آیت الله طالقانی در سمینار 2 روزه ایی که در دانشگاه استنفورد برگزار شده بود در بین مدعوین هما سرشار هم بود. در فاصله استراحت بعد از یکی از پنل ها، من به طرف اعظم طالقانی رفتم و با خنده سوال کردم "خانم طالقانی، دیگه تصمیم ندارین کاندید شین؟؟" در جوابم گفت " دخترم رام نمیدن!" خلاصه همین باب صحبت را باز کرد و افراد دیگری هم دور ما جمع شدند هما سرشار هم یکی از این افراد بود،همه سوالی می کردند، وی نیز شروع به سوال کردن از خانم طالقانی کرد، که: " شما بیشتر دوم خردادی هستین یا ملی مذهبی؟" :)))) "به نظرتون خانم عبادی حقش بود جایزه رو ببره؟؟" و یک سوال عالی که حقیقتا محشر بود.. خانم سرشار در حالی که کنار صندلی خانم طالقانی روی زمین نشست با هیجان گفت: " خانم طالقانی می توونم یک سوال ازتون بکنم؟؟؟" طالقانی: " خصوصی؟؟" سرشار : " بله!" طالقانی: " بفرمایید" سرشار( با صورت شکفته از هیجان، در اینجا هیجان من را هم در نظر بگیرید که برای فهمیدن سوال چطوری سر خودم را کردم بین سرشار و طالقانی) : " راسته که می گن تو کفش آقای طالقانی سیانور ریختن؟؟؟؟" من از خنده منفجر شدم. خانم طالقانی در جواب:" والله من همه چی شنیده بودم جز این یکی!" تصور می کردم کسی مانند هما سرشار با هوار هوار داعیه ژورنالیستی، از این فرصت برای سوال از کسی که بحث ریاست جمهوری زنان را در ایران مطرح کرد استفاده بهتری کند. خلاصه اتفاقات بانمک کم نظیری در این 2 روزه رخ داد که این تنها یک چشمه آن بود.
Saturday, May 22, 2004
شیرین عبادی، دانشگاه استنفورد(2) روز دوم، جمعه 21 می، اولین پنل با سخنرانی دکتر سروش آغاز می شد. ما با همه خستگی ساعت 7:15 صبح راه افتادیم تا بتوانیم برای ساعت 8:30 خودمان را به سخنرانی دکتر سروش برسانیم. جهانشاه شب قبل را تا صبح نخوابیده بود، کار می کرد و از طرفی هم از دست دادن سخنان سروش برایمان یک گناه نابخشودنی بود. خلاصه با یکربع تاخیر رسیدیم؛ موضوع سخنان دکتر سروش « اسلام و دموکراسی » بود و لیبرالیسم اسلامی را به بحث گذاشته بود. حرف جدیدی در میان سخنانش نبود ولی همین کافی بود تا جرقه ایی را در سالن بزند. مهرانگیز کار،سیمین بهبهانی و شهلا لاهیجی هر 3 به اعتراض بلند شدند. مهرانگیز کار در میان سخنان خود اشاره تیزی به انقلاب فرهنگی کرد که دکتر سروش این قسمت را بی پاسخ گذاشت. در این میان خانم اعظم طالقانی به دفاع از دکتر سروش بلند شد و با حالتی اعتراضی پرسید که چرا جلسه پرسش را به یک محاکمه تبدیل می کنید؟ و ادامه داد که حاضر است در کنار دکتر سروش در میزگردی به دکتر سروش در پاسخ سوالات کمک کند. در این پنل نیز مقاله ایی از عمادالدین باقی توسط عباس میلانی خوانده شد . در قسمت آخر میزگردی با جرج شولتز، وزیر امور خارجه سابق آمریکا، در مورد آینده رابطه ایران و آمریکا برگزار شد، سالن پر از چمعیت شده بود و همه مثل گرگ به شولتز نگاه می کردند و حرفهایش را می خوردند. سوالات مختلفی مطرح شد، که وی همه را یکجا جواب می داد. سوالات مربوط به وضعیت هسته ایی ایران را تقریبا بی پاسخ می گذاشت و کلا به شکلی پاسخ می داد و حرف می زد که شما از یک سیاستمدار پخته انتظار دارید.
شیرین عبادی، دانشگاه استنفورد در دو روز گذشته توسط موسسه hoover در دانشگاه استنفورد سمیناری برگزار می شد که به بهانه سخنرانی شیرین عبادی در این دانشگاه، آن را تدارک دیده بودند.این سمینار روزهای 5شنبه و جمعه برقرار بود؛ حاضرین نیز همگی از طرف این موسسه دعوت شده بودند و این سمینار دوروزه تقریبا با جمعیتی حدود 100 نفر برگزار گردید. امروز،شنبه، نیز شیرین عبادی برای عموم سخنرانی می کند. روز اول،پنج شنبه، اولین پنل ساعت 8:30 شروع می شد و در واقع مقدمه ایی بود برای آغازسمینار. پنل دوم، اعظم طالقانی و حسین بشیریه به ارایه مقاله پرداختند که متا سفانه ما این دو پنل را از دست دادیم و به نظر سخنرانی خانم طالقانی بسیار خوب بوده، تقریبا اکثریت از آن تعریف می کردند. سخنرانی مهرانگیز کار و عبدالکریم لاهیجی را نیز از دست دادیم. و اما سیمین بهبهانی، مقاله بسیار خوبی با عنوان " The Struggle for freedom in contemporary Iranaian Literature" را ارایه کرده بود. متاسفانه نمی توانم متن مقالات را در اینجا بگذارم. سیمین بهبهانی قدم به قدم از سال 1357 جلو می آمدبه تحولاتی که در برهه های زمانی مختلف روی داده بود،کشتارها و زندانهای سیاسی که اتفاق افتاده بود اشاره می کرد و با اشعار خود کنایه می زد. من که حسابی لذت بردم. پس از آن نیز فاطمه کمالی و فرزانه میلانی مقالات خود را ارایه کردند. پنل آخر با موضوع "Mass Media" به علیرضا رجایی، لیلی صرافان، علیرضا حقیقی و نجم الدین مشکاتی تعلق داشت. علیرضا رجایی به بررسی تاثیر رسانه ها در تحولات سیاسی اخیر ایران پرداخت که به دلیل کمی وقت نتوانست مقاله خود را به طور کامل ارایه کند. مقاله لیلی صرافان در مورد اینترنت و لزوم آن در تغییرات سیاسی ایران بود. آمارهایی که ارایه کرده بود به هیچ عنوان با واقعیت سازگار نبود و من خودم چندان مقاله اش را نپسندیدم. علیرضا حقیقی نیز اعتراضاتی به مقاله وی کرد و به تصحیح چند نکته در مقاله رجایی پرداخت. پس از آخرین پنل همگی به طرف هتلی که مهمانی شامی در آن برای شیرین عبادی ترتیب داده بودند حرکت کردیم. مهمانی در هتل Crown Plaza در شهر Palo Alto برقرار بود و شیرین عبادی سخنرانی خود را در آنجا ارایه می کرد. موضوع سخنرانی وی « دموکراسی: تنها امید ما» بود که می توانید متن انگلیسی آنرا در اینجا بخوانید. جمعیتی حدود 400 نفر به این مجلس دعوت شده بودند، که اکثریت آنان راآمریکاییان تشکیل می دادند . سخنان عبادی که همزمان توسط عباس میلانی ترجمه می شد چندین مرتبه از طرف مهمانان مورد تشویق واقع شد. در آخر نیز موسسه Hoover و جمعیت ایرانیان شمال کالیفرنیا هدایایی به شیرین عبادی دادند. عکسها و توضیحات بیشتر
Tuesday, May 18, 2004
برگزاری دومین فستیوال فیلم مستند کوتاه توسط سایت iranian.com 2nd iranian.com film festival
Sunday, May 16, 2004
اولین قدم تبلیغاتی برای فستیوال فیلم را امروز برداشتیم. امروز در سانفرانسیسکو کنفرانسی برقرار بود در مورد شهر اصفهان دوره تاریخی تحولات و و و ما هم تعدادی برگه تبلیغاتی بردیم آنجا و دم در پخش می کردیم. انتظار این را داشتم که 98% جمعیت ایرانی باشند و 2% آمریکایی اما کاملا برعکس بود. به هر حال نسبت به فستیوال همه اظهار علاقه کردند. آشنا شدن با "بازار" در اینجا برایم کمی مشکل است چون نه اینجادرس خوانده ام و نه کار کرده ام 3-4 ماه هم فرصت زیادی برای شناخت نیست به اضافه اینکه بیشتر آن به عروسی و ... بگذرد. به هر حال دارم سعی می کنم هر چه بیشتر با اوضاع و احوال بازار و بازاریابی در اینجا آشنا شوم و این فستیوال فرصت خیلی خوبی است.
Friday, May 14, 2004
صبح روزهایی که کلاس ندارم معمولا می روم و در خیابانهای اطراف پیاده روی می کنم. منطقه محل زندگی ما آپارتمان کمتر است و اگر هم باشد از 2-3 طبقه تجاوز نمی کند و به جای آن پر است از خانه های رنگارنگ که هر کدام هم یک شکل و قیافه ایی دارند و به همین خاطر زیبایی خاصی ایجاد کرده اند. همه معمولا یک باغچه کوچک جلوی خانه شان دارند و به این باغچه های یک وجبی خیلی می رسند، هر کس بنابه سلیقه خودش درآن گل می کارد و به همین خاطر مثلا در یک خانه پر از گلهای رز بزرگ با رنگهای متنوع است ، در خانه بغلی کاکتوسهای جورواجور! و باعث شده که طبیعت اینجا وحشی به نظر برسد. خلاصه از این اضافه گویی منظورم این بود که نیازی نیست حتما به پارک بروید و پیاده روی کنید. در طول مسیر هم افراد مختلفی را می بینم، برایم به شدت جای تعجب داشت به خصوص روزهای اول که همه به من سلام می کنند بدون اینکه ما همدیگر را بشناسیم! بدون اغراق می گویم از 100 نفری که از کنار دستم رد می شوند 80 نفر سلام می کنند. من هم البته دیگه این اواخر یاد گرفتم !:)) در ایران اگر کسی از کنارمون رد بشود و یک لبخند بزند همه شدیدا در حالت دفاعی قرار می گیریم. من که این اواخر کاملا وحشی شده بودم، به خوبی یادم می آید که یک روز با مادرم پیاده به طرف خانه می آمدیم پشت سر ما یک پسر با ظاهر کارگری راه می رفت من نمی دانم چرا احساس کردم که به ما زیادی نزدیک شده، دستم را طوری قرار دادم که اگر به ما نزذیکتر شد محکم بزنمش، بیچاره فقط می خواست از ما جلو بزند و اگر مادرم مرا نگرفته بود پسر بدبخت کتک خورده بود. روزهای اول جواب مردم را نمی دادم و بعد از رد شدن از کنار دستشان کاملا احساس خجالت می کردم. حالا دیگر اول خودم سلام می کنم. اولین تهاجمات فرهنگی کم کم دارند بروز می کنند. خرابکاریهای من هم بیشتر و بیشتر می شوند،به مرور از شیرینکاریهایم می گویم.
Tuesday, May 11, 2004
حرفهای خاله زنکی در فرهنگ ما (تقریبا در بیشتر دنیا) رابطه مادر شوهر-عروس و خواهر شوهر-عروس یک علامت سوال به چه بزرگی جلویش بوده و مادر شوهر و خواهر شوهر به صورت خدایان اختلاف و دعوا در آمده اند! اما من در اینجا اعلام می کنم که وحشتناکتر ازآنها هم وجود دارد و آن "عمه شوهر" است! در هر صورت از همان قوم و قبیله "شوهران" است اما هم ترسناکتر است و هم جرقه هایی که ایجاد می کند سریعتر به آتش تبدیل می شوند. مراقب باشید تا هیچگاه مورد خشم و نفرین این الهه تازه کشف شده قرار نگیرید. پند و اندرز: اگر قرار است که فردا شب به منزلتان بیاید احساس نکنید "job interview" دارید!!!
Sunday, May 09, 2004
در نزدیکی ما یک رستوران هندی است که غذای بسیار خوبی دارد و هم ناهار سرو می کنند و هم شام. زنانی که در این رستوران کار می کنند همگی هندی هستند و لباس هندی می پوشند، ایام هفته از 8-9 صبح مشغول به کار می شوند و بدون وقفه تا 11-12 شب کار می کنند، دلم برایشان حقیقتا می سوزد، می دانم هر 3-4 نفر در یک خانه زندگی می کنند و درآمد چندان بالایی ندارند . پنجره آشپزخانه ماتقریبا مشرف به در پشتی رستوران است و من بیشتر رفت و آمدشان را می بینم آخر شب از آن در که بیرون می آیند من به جای آنها می خواهم سینه خیز بروم!!!! احساس می کنم هیچ برنامه دیگری ندارند، دوست دارم بدانم هر کدامشان چه نقشه ایی برای خودشان دارند، فعلا در این یک ماه و نیمی که ما به این خانه آمده ایم، هیچ تغییری در آنها ندیده ام!همه چی کاملا برایشان تکراری است. در ضمن بگویم که شنبه و یکشنبه هم کار می کنند نتیجتا هیچ زمانی هم برای تفریح ندارند. یکنواختی زندگیشان به طرز وحشتناکی کلافه کننده است. سخت است....حتی تصورش!
Saturday, May 08, 2004
business آری ،هنر هرگز! در همسایگی ما ، یک گلفروشی است که صاحب آن خانمی ایرانی است به نام هایده. هایده بسیار دوستداشتنی است و تقریبا اکثر ایرانیان این منطقه او را می شناسند اگر خودش را نشناسند گلفروشیش را می شناسند! روز گذشته هایده به مناسبت روز مادر که در آمریکا 9 ماه می جشن می گیرند سرش حسابی شلوغ بود و از من خواست که کمی کمکش کنم. چشمتان روز بد نبیند، چه کارها که نکردم، به هیچ عنوان تصور نمی کردم تا به این اندازه در گل پیچیدن بی استعداد باشم:)) هایده آخر روز از من خواست که یک سبد گل درست کنم تا ببینم چیزی یاد گرفته ام یا نه. گلی که درست کردم به لعنت خدا نمی ارزید، هایده هم می خواست ناراحتم نکند مدام تعریف و تمجید می کرد به حدی که آخر سر گفتم: "هایده ، من هیچ استعدادی ندارم! می دانم چه آشغالی درست کردم!" احساس کردم نفسی از ته دل کشید و فقط یک لبخند تحویلم داد.:)) من به نظرم برای business ساخته شدم، در مورد هنر هیچ استعدادی ندارم. نمی دانم پدر و مادر بیچاره ام چقدر برایم پول کلاس پیانو دادند الان حتی ذره ایی از آن تمرینات و ... را به خاطر ندارم. در عوض اولین چیزی که فروختم در سن 7 سالگی بود. آن موقع تا آنجا که خاطرم است در مدرسه همه مداد سوسمار نشان داشتند، ما تازه از آلمان برگشته بودیم و تمام لوازم تحریر من را مادرم از آلمان خریده بود و به اندازه 4-5 سال با خودش خرت و پرت آورده بود. بین این لوازم، یک سری مداد بودند که روکش سبز رنگ داشتند و قسمت انتهاییشان مشگی بود. من این مداد ها را با خودم به مدرسه می بردم و هر کدام را 1 تومان می فروختم همه بچه ها هم از من می خریدند ، حسابی کاسبیم گرفته بود. یک روز مدرسه پدر و مادرم را خواستند و داستان را برای آنها تعریف کردند و از انها خواستند که مرا تنبیه کنند، وقتی برگشتیم منزل پدرم حسابی تشویقم کرد و برایم جایزه هم خرید :)) خلاصه اینکه این جایزه و 12 سال آواز "مدیریت بخوان" پدرم. آخرش موجب شب در سن 22 سالگی مدرکم را در رشته مدیریت بازرگانی از دانشگاه علامه طباطبایی بگیرم.
Monday, May 03, 2004
Sunday, May 02, 2004
دیروز ما به شهری رفتیم که بیشتر شراب سازیهای کالیفرنیا آنجا قرار دارند. مقصد ما شراب سازی داریوش بود. توضیح بیشتر را همرا با عکسها اینجا ببینید. خارق العاده است!
Saturday, May 01, 2004
متن مصاحبه همسرم با پروفسور متیو استالپر استاد دانشگاه شیکاگو در ارتباط با بازگرداندان لوحهای تخت جمشید به ایران .

