زمانی که به آمریکا آمدم، پیش زمینه ایی که از زنان اینجا در ذهن خودم ایجاد کرده بودم کاملا ایده آل گرا بود. زنان محکم ، تا حدودی مغرور و و و ... اما هرچه آشنایان بیشتری پیدا می کنم یا به هر طریقی حتی با چت و ایمیل با کسی آشنا می شوم باعث شده اند که کم کم به عکس تصورم برسم. نمی گویم که همه اینطور هستند اما موارد جالب و بهتر بگویم دور از انتظار کم ندیدم. حرکاتی را دیده ام و یا حرفهایی شنیده ام که چشمانم 6 تا شده!( چشم خودم+عینکم+2تا هم روش!) بسیاری از آنها بدون هیچ فکری کاری می کنند و یا حرفی می زنند که هیچ فایده ایی برای آنها ندارد و شاید به ضرر دیگری تمام شود. گاهی در مورد مسائلی صحبت می شود که دوست دارم به گوینده آن بگویم "خوب؟؟؟که چی؟؟؟" اما نمیشود! از موارد جالبی که اینجا به آن برخوردم این است که ، بسیاری از خانمهایی که با آنها آشنا شدم شروع به نصیحت من می کنند که ، این کار و بکن این کار و نکن، "یه وقت همش تو خونه نشینیها! پاشو بزن بیرون!" ؛ " بیخودی نچسبی به آشپزخونه همش پلو خورش بپزی!" ؛ "به خودت برس، این و بخر اونو بخر" و.... به همشون هم هرچه می گویم که بابا! من دختزی نیستم که زندگیش را کنار آشپزخانه بگذراند، الان هم اگر زیاد جایی نمی روم به این خاطر است که کاری ندارم! کاری هم نمی توانم بکنم، اجازه کارم که هنوز نیامده! هر اطلاعاتی هم که بخواهم در اینترنت هست و یا تلفن می زنم! بیخودی پول بنزین بدم که چی ؟ فایده ایی ندارد . حداقل تلاش می کنم خودم را برای محیط کاری اینجا آماده کنم! اطلاعات دانشگاهها را جمع آوری کنم که هر زمان خواستم دانشگاه بروم وقتم را صرف اطلاعات جمع کردن تلف نکنم! منظور من این نیست که می خواهم تو خانه بنشینم و و و من از تضاد حرفهای مردم اینجا کلافه شده ام! در ایران هم که بودم 1 ساعت هم در خانه نمی ماندم، از روزی که دانشگاه تمام شد 2 روز بعد از آخرین امتحانم رفتم سر کار و تا 15 روز قبل از آمدن به آمریکا کار می کردم. دانشجو که بودم متونی را که اساتید برای ترجمه به دانشجوها می دادند را ترجمه می کردم و خوب هم پول در می آوردم! (بماند که نصفش را انجمن اسلامی می خورد!) خلاصه از تنبلی متنفرم و مدام هم در حال وول خوردن هستم! اما از بس هر کی برایم یک نسخه ایی تجویز می کند حرصم می گیرد. اوایل تصور می کردم که برای شناخت اوضاع و احوال می باید به حرفها گوش بدهم اما بدتر من را گیج می کنند! از آن خنده دار تر این است که وقتی به خانه ما می آیند کلی به به و چه چه می کنند که چه دختر خانه داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من آخه به کدام ساز اینها باید برقصم!(یکیشون خاله خودم!) از طرف دیگه هم وقتی می بینند که طرز فکر من چیست و چه برنامه هایی برای زندگی دو نفرمون دارم ، جوری نگاهم می کنند که نمی فهمم تحسینم می کنند یا تحقیر! خلاصه یکی به داد من برسه که وگرنه کم کم اون رو خوشگله من در می آید.
Friday, April 30, 2004
Tuesday, April 27, 2004
فستیوال فیلم قرار هست که اواسط ماه جون iranian.com یک فستیوال فیلم برگزار کند، این دومین فستیوال فیلمهای مستند ایرانی است که برگزار می شود. فیلمها هم در واقع، از فیلم سازانی است که اسم و رسم چندانی ندارند و یا جوانانی هستند که کارهای اولیه خودشان را ارائه می کنند. در واقع همسر من، جهانشاه، معتقد است که این فستیوال می تواند فرصتی باشد برای فیلم سازانی که می خواهند فیلمشان به روی پرده بیاید، اما به هر نوعی نمی توانند. از همه جا سازندگان فیلم، نسخه ایی فرستاده اند. روز گذشته فیلمی را می دیدیم ، داستان یک دختر افغانی بزرگ شده ایران بود که از ایران هم برای پناهندگی به چک رفته بود، من که هنوز مسخ این فیلمم! بدون اغراق می گویم اکثر این فیلمها عالی هستن! باورم نمی شود که ما تا به این اندازه فیلم سازان خوب داریم کاش کسی قدرشان را می دانست.
Saturday, April 24, 2004
دعوت به همکاری دوستان عزیز، سایت Iranian.com قصـد دارد تا با همکاری خوانندگان خـود مسیـری را بـرای پیشرفت هر چه بیشتر این سایت فراهم آورد. برای این منظور وبا توجه به اینکه منبع درآمد سایت مزبور از طریـق جـذب آگهـی می باشــد، در صورتیکه هـر کـدام از خواننـدگـان در این امر به سایت کمک نماینـد در در آمد حاصله سهیم خواهند بود درپایان هر فصل نیز از هر کــدام از دوستــانی که مـا را در این مهم بیشتر یــاری رساننـد قدردانی خواهد شد و پاداش مناسب و درخوری نیز درآن فصل به آنان تعلق خواهد گرفت. برای آشنایی بیشتر با شرایط کنونی سایت اینجا را ببینید. برای اطلاع بیشتر از جزئیات از طریق آدرس ایمیل زیر با ما تماس بگیرید : javaneh@iranian.com با تشکر جوانه خدابخش Iranian.com
Friday, April 23, 2004
Thursday, April 22, 2004
امشب شام را با برادر جهانشاه خوردیم.
جمشید، پزشک است Neurosurgeon ، در کار خود بسیار موفق ، پزشکی است که زمان ترور سعید حجاریان ، برای معالجه او به ایران آوردند.
(بماند که می گفت حجاریان آنقدر که خطر عفونت ناشی از آلودگی بیمارستان تهدیدش می کرده گلوله برایش کشنده نبوده تا قبل از رسیدن جمشید به ایران
عفونت بدن حجاریان را گرفته بوده)
به شدت به خودش می رسد، هر روز ورزش می کند فقط ماهی می خورد و هر 5 دقیقه یکبار شوهر تپل مپل من را نصیحت می کند که این آزمایش را
بده آن آزمایش را بده، ورزش کن و و و.
خدا را شکر فقط از من پرسید ورزش می کنی یا نه!
جمشید، فارسی به سختی صحبت می کند ، 50 ساله است اما از من 26 ساله جوانتر است( امیدوارم چشمم شور نباشد!!)
بر روی یک تئوری تحقیق می کند و تمام تلاشش را می کند تا آنرا به اثبات برساند.
خلاصه اینکه بعد از 2-3 ساعت با جمشید حرف زدن به راحتی می توانید بگویید با این وضعی که من دارم ادامه میدم نیم ساعت دیگه می میرم!
به تازگی با یک دختر چینی دوست شدم که اخیرا به آمریکا آمده ، 2 بچه دارد و شوهرش از اساتید دانشگاه برکلی هست. امروز با هم صحبت می کردیم بحث زنانه طبق معمول به آشپزی رسیده بود و ما از تجربیات خودمان برای هم می گفتیم بحث به جایی رسید که به من گفت که تا به حال برنج دم کرده، درست نکرده و کلا برنج درست کردن را هم بعد از ازدواجش یاد گرفته است و تا قبل از آن در خانه پدرش در چین هم کسی را داشته اند که کارهای خانه را برایشان انجام می داده است. برای من کمی جای تعجب داشت، در چین کمونیستی کارگر در خانه؟؟؟ علت تعجبم را به او گفت حرفم را تایید کرد و گفت در چین گروهی از خانواده ها این اجازه را داشته اند که در خانه کارگری داشته باشند. پدر و مادر او هم از این دسته بودند. مادرش مربی دومیدانی چین برای مسابقات المپیک بوده است و تا مدتها رکورد دو میدانی آسیا را داشته است پدرش نیز یکی از مدیران برجسته در چین. اما او و خواهرش تا 10 سالگی هفته ایی یکبار روزهای یکشنبه پدر و مادرشان را می دیدند و برخی مواقع ماهی یکبار. از دوستانی برایم می گفت که پدر مادرشان در 2 شهر متفاوت کار می کردند و طبق قوانین چین کمونسیتی نمی توانستند شهر محل کار خود را تغییر دهند نتیجتا حتی زن و شوهر نیز در بسیاری از موارد سالی یکبار همدیگر را می دیدیند! مادرش نه می توانسته شغلش را تغییر دهد نه می توانسته شغلش را ترک کند چون قوانین آن زمان چین این اجازه را نمی داده است. از او پرسیدم با بچه های خود چه می کند؟ گفت از زمانی که بچه دار شده دیگر کار نمی کند و بیشتر وقتش را با بچه ها یش می گذراند. جالبتر از همه این بود که می گفت مادر خودش از او می خواهد حالا که باز نشست شده بچه ها را به چین ببرد تا او آنها را بزرگ کند. در کنار همه اینها واکنشش نسبت به "عشق" و "دوست داشتن" جای بحث داشت، می گفت نمی تواند باور کند که پدر و مادرش بعد از 35 سال هنوز همدیگر را دوست دارند ، معتقد بود امکان ندارد کسی را برای چنین مدت طولانیی بتوان دوست داشت و عشق در گذر زمان از بین می رود، از او در مورد احساسش نسبت به شوهرش پرسیدم در جوابم گفت همسرش را دوست دارد اما تصور نمی کند که برای همیشه او را دوست داشته باشد و درمورد آینده تضمینی نمی کند! نمی دانم شوهرش از این موضوع خبر دارد یا نه! من که هنوز حرفهایش برایم سنگین هستند.
Tuesday, April 20, 2004
کامپیوتر چند روز پیش متنی را می خواندم که حدود 10-12صفحه برگه پشت و رو تایپ شده بود. اواسط متن که رسیدم کاغذها را گذاشتم کنار که بروم تا آشپزخانه وقتی برگشتم ، کاملا فراموش کرده بودم تا کجای متن را خوانده ام و حتی نمی دانستم تا کدام صفحه جلو رفته ام، فقط آخرین لغتی که خوانده بودم در ذهنم مانده بود؛ خلاصه در آن متن بلند بالا که با فانت ریزی هم تایپ و چاپ شده بود دنبال لغتی می گشتم که یادم مانده بود. کاملا نا خودآگاه به بالای کاغذ نگاه کردم چشمم دنبال گزینه EDIT می گشت تا از آنجا find را کلیک کنم لغت را تایپ کنم و خلاص! بدون اغراق 5-6 ثانیه ایی طول کشید تا اوضاع و احوالم را درک کنم و بفهمم دارم یک متن چاپی را می خوانم، تطابق ذهن برایم جدا سخت شده بود و حتی نمی توانستم دنبال لغت بگردم ، مدام تصویر باکس find جلوی چشمم می آمد. خلاصه وضعیت بدی بود خدا خودش به خیر بگذراند!
Monday, April 19, 2004
Sunday, April 18, 2004
شب گذشته فیلم داگویل (Dogville) را دیدیم. عالی بود. به همه پیشنهاد می کنم این فیلم را ببینند. بازی نیکول کیدمن کمی سرد بود اما در نهایت فیلم بسیار خوب بود من که حسابی لذت بردم
Friday, April 16, 2004
در دنیا بهتر از این سایت هم هست؟؟
آره می شناسمش! از زمانی که من زندگی جدیدم را در آمریکا شروع کردم بنا به شرایط، دوستان و آشنایانم هم همگی جدید هستند و من بعد از هر بار ملاقات با هر کدام از آنها بخش جدیدی از شخصیتشان را بدون اغراق "کشف" می کنم. همه به نوبه خود شخصیت و طرز تفکری دارند که متاثر از فرهنگ ایرانی- آمریکایی آنها بوده و این از جنبه های جذاب روابط جدید من است . یکی از جالبترین این افراد وکیلی است که کارهای ویزا و ... من را انجام می دهد. وکیل که البته، دوست پسر وکیل! وکیل در واقع خانم آمریکایی است و این آقا که به نام آقای نون معرفیش می کنم، ایرانی است و دوست پسر این خانم، مسلما این امتیازی برای هر دو حساب می شود چرا که خود ما برای مثال به علت خرابکاریهای بیش از اندازه برخی از وکلای ایرانی و همچنین شرایط موجود در آمریکا ترجیح می دادیم که وکیلمان آمریکایی باشد از طرف دیگر آقای نون به دلیل اخلاق خوب و همچنین مورد اطمینان بودنش در این منطقه حداقل برای خود اعتباری فراهم کرده. هر از چند گاهی با ما برای توضیح و امضا گرفتن و... تماس می گیرد و معمولا در کافه ایی جایی با هم قرار می گذاریم. آقای نون از لباس پوشیدنش تا حرف زدن و تعریف کردنهایش برای من جذابیت دارد. شلوار کوتاه با یک جفت کفش ورزشی، یک عینک آفتابی آنچنانی برای مردی با حدود(165cm (5.4 قد و 80-90 کیلو وزن. سبیلهای پرپشت و صورت گرد با چانه عقب نشسته و حدودا 60 سال سن؛ چنین چیزی را شما اینجا زیاد می بینید و چندان غریب به نظر نمی رسد اما وقتی آقای نون شروع به تعریف کردن می کند، اولین چیزی که شما را مسخ می کند آن عینک آفتابی است و بعد هم الباقی! آقای نون از هر جایی خاطره ایی دارد، همه را می شناسد، با همه حداقل یکبار قهوه خورده و برای هر مطلبی تعریفی دارد. اگر در مورد جایی از تهران صحبت کنید برای شما اسم چند کوچه و خیابان را می گوید و آنجا را پاتق خود معرفی می کند.در ملاقات قبلی از خیابان بهارستان و خاطراتش در آن تعریف می کرد پیش از آن از خیابان بهار و سهروردی و اینبار هم از خیابان پهلوی . یکی از دوستان ما نیز برای گرین کارت همسرش که یک کانادایی است و با ویزای کار در آمریکا اقامت دارد از آقای نون کمک گرفته، این زوج چند وقت پیش برای ماه عسل به آفریقای جنوبی رفتند و قبل از سفر خود به آقای نون در مورد غیبت 1 ماهه خود خبر دادند، آقای نون نیز مطابق معمول برای آنها از آنجا تعریف و تمجید کرده بود و از تعدادی دوست که در آنجا زندگی می کردند خبر داده بود. تا به حال نشده که در مورد شخصی از هر فرقه و دسته ایی با هر گرایش ذهنیی صحبت کنیم و آقای نون نگوید " اوه! آره!می شناسمش، اتفاقا یه روز..." قهوه را به چای ترجیح می دهد و " آدم قهوه خور" برایش شخصیت دیگری دارد. برنامه سویس رفتن برای اسکی کردن را یک تفریح خوب می داند از آن یه عنوان یک امتیاز صحبت می کند اما پیش پا افتاده جلوه اش می دهد. همه اینها که گفتم آقای نون را به نظر غیر قابل تحمل می سازد اما همه او را دوست دارند و من هرگز از داستانهایش که بسیاری از آنها با حذف و بیشتر اضافه کردن تحویل ما داده می شوند خسته نمی شوم.
Wednesday, April 14, 2004
شجاع السلطنه امروز از بد روزگار انگشتم را زمان بریدن نان به همراه آن بریدم. همیشه بیش از اندازه مراقبم که بلایی سر خودم نیاورم و در هر کاری هم محتاطانه عمل می کنم این بار دیگر چاقوی دندانه دندانه مخصوص بریدن نان از دستم در رفت و انگشتم را بریدم؛ صدای "آخ و وای" من که بلند شد، همسرم به طرف آشپزخانه دوید و من را در حالیکه به انگشتم چسبیده بودم دید. او به دنبال پانسمان انگشت من بود و من به لایه گوشتی بلند شده از انگشتم و خونی که از آن فوران می کرد نگاه می کردم. در همین گیر و دار سرم شروع به گیج رفتن کرد و چشمهایم سیاهی رفتند، به پیشنهاد همسرم روی صندلی نشستم اما لبه سمت چپ صندلی و در حالیکه به پانسمان کردن انگشتم نگاه می کردم شروع کردم به عقب عقب رفتن و اگر همسرم دستم را نگرفته بود از روی صندلی می افتادم و به همین راحتی من غش کردم! با کمک همسرم روی تخت دراز کشیدم تا حالم بهتر شود ،کل این جریان شاید حدود د7- 8 دقیقه طول کشید. هیچ کدام از مطالبی که گفتم مهم نیستند، مهم این است که من با یک بریدگی ساده که آنقدر هم وحشتناک نبود غش کردم. به طور کلی دختر شجاعی نیستم اما هیچ زمانی فکر نمی کردم که با دیدن انگشت بریده خودم و چند قطره خون به این وضع بیافتم. حقیقتا از خودم نا امید شدم، این را نه برای شوخی می گویم بلکه واقعا برایم تعجب آور و ناراحت کننده بود. در عین حال یک حسنی هم داشت و آن اینکه تا به حال غش نکرده بودم و برای اولین بارآن را تجربه کردم ولی خوب علتش آبروریزی بود. "انگشتم برید بهش نگاه کردم بعد غش کردم"!!!
Sunday, April 11, 2004
بالاخره اسباب کشی ما تموم شد. اما هنوز قسمتی از اسبابهامون خانه قبلی است. اینجا هم همه چیز به هم ریخته هست البته از صبح با هم مشغول مرتب کردن هستیم موندم با این همه کتاب چه باید بکنم! دکوراسیون خانه جدید ما فقط کتاب شده و کتابخانه، wish me luck! که هنوز کلی کار دارم.
Saturday, April 10, 2004
E-Mail دیروز به این نتیجه رسیدم که email علاوه بر تمام محسناتش مزیت بزرگی دارد که من بعد از این همه مدت استفاده از آن تازه دیروز به آن رسیدم و آن این است که: هر گاه زنی از شوهرش دلگیر شود و نخواهد در مورد آن بحثی بکند اما در عین حال تذکر آن نیز خالی از ایراد نباشد می تواند از email برای بیان آن استفاده نماید و یک email مختصر و مفید برای همسر خود بفرستد بنا به تجربه همسر نیز به آن email پاسخ می دهد و پس از آن هیچکدام به روی خود نمی آورند که اصلا بحثی بوده است و از آنجایی که اصلا بحثی نبوده ، پس ماهیت این بحث مورد سوال قرار می گیرد! آیت الله جوانه امتحان کنین! خیلی خوبه!
Wednesday, April 07, 2004
بیشتر برنامه های تلویزیونی آمریکا را مسابقات پر هیجانی تشکیل می ده که معمولا آخرش پسری از بین 10-15 تا دختریکی را انتخاب می کند و یا برعکس. دیگه به افرادی هم که مشکل فیزیکی دارند بند می کنند! این اواخر برنامه ای بود که مابین افرادی که دچار نانیسم بودند برگذار می شد. هر سری به شکل متفاوتی! با ماهیت اینجور مسابقات نمایشی که صرفا برای جلب تماشاچی است به شدت مخالفم و بهتر بگویم از آنها متنفرم! احساسات و شخصیت افراد را به راحتی به بازی می گیرند . ارزشهایی را تقویت می کنند که حقیقتا ارزش حساب نمی شوند. از امروز که برنامه ایی را شروع کرده اند به اسم The Swan (قو) در این مسابقه تعدادی دختر را که چهره آنچنانی و بدن آنچنانی تر ندارند را انتخاب کرده اند و یک تیم شامل تعدادی جراح پلاستیک ، دندانپزشک مسوول تغذیه و ورزش و روانپزشک آنان را زیر تیغ جراحی می برند. به شدت حرص آور هستند! به راحتی تشویق به عمل های جراحی عجیب و غریب می کنند خدا می داند دخترهای 17-18 ساله ایی که مساله زیبای تمام زندگیشان را تحت پوشش قرار می دهد از این برنامه چه نتیجه ایی می خواهند بگیرند! خدا را شکر می کنم که در ایران این برنامه پخش نمی شود در غیر اینصورت مثل داستان عمل بینی در ایران می شد!
Tuesday, April 06, 2004
دیروز مراسم سیزده بدر را برگزار کردیم. پارکی را از قبل رزرو کردیم، پارکی که در واقع بالای کوه قرار گرفته بود حدودا 30-40 نفر بودیم هر کس چیزی برای خوردن آورده بود به راحتی می توانید تصور کنید که اگر هر خانواده یک خوردنی هم آورده باشند چه خبر می شود! من روز قبل تعدادی پیراشکی و شامی درست کردم و البته که باعث شد تمام روز شنبه من در آشپزخانه بگذرد. چند نفر تخته بازی می کردند، یک گروه حرف می زند و بقیه ، از جمله من می خوردن! در هر صورت کسی حاضر نبود از سرما شکایتی کند. عکسهایش را روی Iranian.com که گذاشتیم لینکش را اینجا می گذارم.
Monday, April 05, 2004
این اسباب کشی دیگه داره من رو خل می کنه! تمام خانه پر از کارتن است، من هم که امروز گلو درد و استخوان درد گرفتم و به نظرم قراره یک مدت بیافتم:( کی شنبه می شه؟؟؟؟؟
Friday, April 02, 2004
من حقیقتا می توانم بگویم که مسعود بهنود را می پرستم! زمانی که تازه شور و حال روشنفکری و خواندن مقالات روشنفکران خوش قلم ایران را پیدا کردم، مسعود بهنود از اولین کسانی بود که کتابها و مقالاتش را می خواندم. می توانم بگویم می خوردم ! نمی خواندم کتابهایش را به همه پیشنهاد می کردم و برای هرکه کادو می بردم کتاب "امینه" را هم چاشنی آن می کردم . زمانی که در زندان بود برایش غصه می خوردم. در کتاب سالن6 ابراهیم نبوی ،(فکر کنم! درست یادم نیست کدام کتابش) در بخشی از کتاب، نبوی به توصیف سلولهای مجاورش پرداخته که در یکی از آنها بهنود زندانی است و تا آنجا که بخاطر می آورم ،نبوی از خواندن شعر یا آهنگی از زبان بهنود می گوید. آی من گریه کردم! آی من غصه خوردم! ( من کلا دست به گریه ام خوب است) اولین باری که عکس همسرم را دیدم(همان زمان که در شرکت ایران بوک شاپ کار می کردم) به نظرم آمد که چقدر شبیه مسعود بهنود است! و حالا تنها شباهتشان به عینک زدنشان است و حرفه روزنامه نگاریشان! اوه و البته کار در BBC! با وجود این همه علاقه ایی که به بهنود دارم، اما نمی دانم چرا نمی توانم وبلاگش را بخوانم هیچ کششی برایم ندارد و این موضوع به یکی از غصه های اینترنتی من مبدل شده. .... همین الان به این نتیجه رسیدم که شاید من بهنود را با کاغذ دوست دارم! و احساس می کنم که بهنود اینترنتی با بهنود روزنامه و کتاب متفاوت است! :(((( فکر کنم به روانشناس احتیاج دارم!
در این گیر و دار اسباب کشی، زمانی که کتابها را جمع می کنم و در کارتن می چینم، تک تک به خاطر می سپارم و در واقع کتاب را نشان می کنم، تا بعدا حتما بخوانمش. ولی در مقابل بعضی از کتابها نمی توانم مقاومت کنم، یکی از این کتابها "cold mountain"اثر چارلز فریزیر (Charles Frazier) اهست که شدیدا نسبت به سایر کتابها پیروز شده و شروع کردم به خواندنش. تا به حال نشده بود که یک کتابی را،آن هم به زبان انگلیسی، دستم بگیرم و همان صفحه اول برایم گیرایی داشته باشد. امیدوارم تا به آخر به همین زیبایی جلو برود. در ضمن این را هم بگویم که من فیلم "cold mountain " را ندیدم.
Thursday, April 01, 2004
اینترنت اولین باری که در ایران از اینترنت استفاده کردم تصور می کنم سال 75 بود ، آن زمان اشتراک اینترنت هزینه بالایی داشت و یک یا دو شرکت هم بیشتر اشتراک نمی دادند. تا سال 79 که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و اولین جایی که استخدام شدم شرکتی بود که از بانیان تجارت الکترونیک در ایران حقیقتا به حساب می آید بماند که به شدت از دستشان ناراحت هستم ، اما خوب از حق نمی شود گذشت! خلاصه، استفاده من از اینترنت از همان اول کاملا کاربردی و به قصد کسب درآمد بود. آن زمان به هر که می گفتم کارم چیست و چه می کنم فقط به من نگاه می کردند و سر در نمی آوردند و اگر هم کسی در مورد رشته کاری ما ابراز اطلاع می کرد من شدیدا هیجان زده می شدم که "خدایا می فهمه من چی می گم!! می دونه!" به هر حال از آن موقع مدتی می گذرد و اینترنت هم در ایران تقریبا همه گیر شده است. اما استفاده از اینترنت در ایران تا حدودی جنبه تفریحی و نمایشی گرفته است. جوانان بیشتر برای چت و موزیک ، شرکتها و موسسات هم به "وب سایت زدن" به دید یک کاتالوگ استفاده می کنند و به هیچ عنوان توجه ندارند که تا چه اندازه اشتباه می کنند. به خاطر میارم ، زمانی که در نان رضوی (دفتر فروش نان قدس رضوی در تهران) کار می کردم خودم را تکه تکه می کردم که بابا به جای اینکه فرمها را از طریق فکس ارسال کنید مشهد با اینترنت می توانید هم سریعتر هم کم هزینه تر این کار را بکنید ، نتیجه آن هم خیلی بهتر است! این حرفم تنها چیزی که به همراه داشت این بود که فهمیدم در گزارشی که برای من رد شده نوشته شده " استفاده از [وسیله] اینترنت برای تفریح و سرگرمی" و خوب من هم 3 ماه بیشتر آنجا دوام نیاوردم. یک نگاه ساده به وضعیت سایتهای شرکتها و موسسات معتبر کافی است که به این نتیجه شما را برساند. اما در آمریکا، اینترنت حقیقتا به صورت یک بخش جدایی ناپذیر از زندگی مردم در آمده و شما هر چه را که انتظار آن را داشته باشید از طریق اینترنت در اختیار دارید. اگر از جایی به جایی بخواهید بروید به راحتی yahoo direction آدرس دقیق را به شما می دهد. مسیر خط اتوبوسها، مترو (اینجا در سانفرانسیسکو BART) و و و همه را در اختیار دارید. در واقع اینترنت اینجا کاملا کاربردی شده و نبود آن کاملا شما را لنگ می گذارد. اگر اطلاعاتی در مورد کاری موسسه ایی و یا هر چیزی بخواهید، وب سایت آن شرکت شما را نیمه راه رها نمی کند . و خوب تصور کنید که همین تا چه اندازه هزینه تلفن، بنزین و از همه مهمتر وقت مصرفی شما را کاهش می دهد. امیدوارم در ایران هم روزی به ارزش این طلای ناب پی ببرند تهران که حداقل شدیدا به کمک اینترنت نیاز دارد!

