آخر هفته گذشته را با JJ در لوس آنجلس گذراندیم . کالیفرنیا در طول یک هفته گذشته به یک آبشار تبدیل شده است و باران شدیدی می بارد اما با وجود این باران خانه نشین نشدیم . شب اول به خیابان سوم Santa Monica رفتیم که به Promonade معروف است حدود یکساعت آنجا قدم زدیم و در فروشگاههای آن چرخی زدیم. این خیابان به دلیل شرایطی که دارد معروف است . در طول خیابان که ماشینی از آن عبور نمی کند افرادی را می بینید که هر کدام کاری می کنند. یکی کلاه می فروشد دیگری شال ، یکی CD می فروشد و دیگری گیتار می زند. در premonade خواننده فراوان می بینید، برخی تک می خوانند و برخی چند نفرند. دم و دستگاهی هم همراه دارند که هماهنگیی با نحوه کسب درآمدشان ندارد. قیمت لباسها بسیار بالاست و البته کسی نباید از آنجا خرید کند! روز بعد به قسمتی از شهر رفتیم که ایرانیهای بسیاری در آنجا مشغول به کارند. JJ قصد داشت که به من این قسمت شهر را نشان دهد. بیشتر وقتمان در کتابفروشیها گذشت، به اقتضای شغلی که در ایران داشتم و برای اولین کتابفروشی اینترنتی ایرانی کار می کردم همیشه اطرافم پر از کتاب بوده است و آن روز عهدی تازه کردم و مجددا دستی به سر و گوش کتابهای متعدد کشیدم.احساس دلتنگی شدیدی می کردم. از بدترین اثراتی که کار کردن در IBS بر روی من گذاشته ،آن است که تا پیش از آن به اسم نویسنده و موضوع کتاب نگاه می کردم تا کتابی را بخرم اما از آن زمان اولین چیزی را که می بینم قیمت کتاب است؛ چرا که 3 سال متوالی درآمدم از آن بود. و این موضوع برایم غیر قابل تحمل است، به هیچ عنوان علاقه ندارم قیمت کتاب برایم در خرید آن تعیین کننده باشد. در مجموع و با وجود باران در LA به ما خوش گذشت، و من گروه دیگری از خانواده ایی را که به آن وارد شده ام را دیدم.
Friday, February 27, 2004
افشاگری علاقه ایی به سیاسی نوشتن ندارم چرا که دانش آنرا ندارم و مسایل سیاسی را بسیار پیچیده تر از آن می دانم که اقدام به اظهاری نظر کنم. این مطلب هم حین گشت و گذار در وبلاگهای مختلف که اکثر آنها را از وبلاگ حسین درخشان پیدا می کنم ، از ذهنم گذشت و خوب مسلم است که از ذهن گذشتن برای شخصی که وبلاگ دارد تعبیری از نوشتن است. از زمانیکه علیرضا نوری زاده شروع به افشا گری کرده تب آن گریبان همه را گرفته است. چپ از راست می گوید و راست از چپ، اوایل تشنه خواندن همه آنها بودم، اما این اواخر حتی تمایلی به خواندن آنها ندارم. بدون اغراق این مطالب برایم تهوع آور شده اند. مردم هم در تهران درگیر مسایل خود شده اند و به نوعی دچار بی تفاوتی سیاسی که شنیدن و این مطالب فقط یک "نچ نچ" و " خدا ازشون نگذره" به دنبال خود می کشند. و به مانند یک قصه برای مردم شده اند تا حد اکثر در یک مهمانی شبانه برای هم تعریف کنند. اما به نظر این موضوع پایانی ندارد.
Thursday, February 19, 2004
مهماندار هواپیما برای آمدن به آمریکا ، بلیطم را از KLM گرفتم، مدت توقفم در آمستردام حدود 6 ساعت بود و نسبت به پروازهای دیگر کمتر. از تهران ساعت 2:30 صبح هواپیما بلند می شد، زمانیکه برای پرواز آماده می شدیم من چندان حال و احوال خوبی نداشتم برای همیشه از خانواده ام جدا می شدم، گریه مفصلی کرده بودم سرم درد می کرد و خلاصه ... زمانیکه کارت پروازم را می گرفنم خواستم که صندلیی که به می دهند در aisle باشد. کنار پنجره می ترسیدم سرد باشد و ردیفهای میانی هم رفت و آمد سخت. صندلیم را که پیدا کردم سریعا شرایط خواب را برای خودم فراهم کردم. مهمانداری که در آن ردیف رفت و آمد می کرد پسری بود حدودا 30 ساله و بسیار خوشرو و خوش اخلاق . یکی دو مرتبه از کنار من که رد شد متوجه نگاهش شدم، هنوز هواپیما بلند نشده بود که آمد و از من سوال کرد "? are you ok" تا آخر پرواز هر از چند گاهی حالم را می پرسید و شدیدا مراقبم بود، برایم جدای از سایرین نوشیدنی می آورد ، زمانیکه خوابم برده بود بیدار شدم و متوجه شدم روی من پتو انداخته و حسابی هوای من را داشت اواخر پرواز ازش تشکر کردم در جواب تشکرم فقط لبخند زد و گفت "you're welcome" به حد کافی شکه شده بودم. اگر ایرانی بود شک می کردم! از آمستردام به سانفرانسیسکو هم با وجود مسافت طولانی و خسته کننده، مهماندارها مدام در حال اینطرف و آنطرف رفتن بودن؛ چیزی که در مورد مهماندارهای ایران ایر صدق نمی کنه... در پرواز به سمت آمریکا در هواپیما 2 تا فرم دادند که باید پر می کردیم، و زمان ورود تحویل می دادیم. من نمی دانستم با توجه به نوع ویزایم باید یکی از فرمها که سبز رنگ بود را پر کنم یا نه. از یکی از مهماندارها خواستم که کمکم کند. دختری بود 26-27 ساله با موهای کوتاه قهوه ایی روشن و چشمهای عسلی رنگ. از من پرسید که از چه طریق وارد آمریکا می شوم، در جواب پاسپورتم را نشانش دادم و گفتم ویزای نامزدی (Fiance Visa) برایش عجیب بود و گفت که در مورد این ویزا چیزی نمی داند. شروع کردم به توضیح دادن با هیجان گوش می دادو می گفت : wow! قراره که نامزدت را بعد از 8-9 ماه ببینی؟؟؟ میاد فرودگاه؟؟؟ و.... روی زمین کنار دست من نشست و شروع کردیم با هم حرف زدن ، زمان پیاده شدن هم با من دست داد و برایم آرزوی موفقیت کرد. من حقیقتا شوکه بودم در ایران، حتی دوستان نزدیکم هم اینطور با هیجان و صمیمانه برخورد نکردند پیش از اینها زمانیکه برای دوستان و فامیل در مورد نامزدیمون می گفتم هیچکس حتی سوال نکرد که چطور آشنا شدیم! و همه با ژست و قیافه برایم داستان زندگیهایی که سرانجامی نداشتند را تعریف می کردند و سعی می کردند منصرفم کنند! نتیجه اینکه با KLM سفر کنید، مهماندارهایش خوبن!
رادیو یاران امروز صبح با خانواده ام در تهران صحبت می کردم،ساعت نزدیک 10 شب به وقت ایران بود همزمان با پخش برنامه های رادیو یاران؛ شدیدا هوش و حواسشان به رادیو بود با توجه به تب و تاب انتخابات احتمالا حرارت برنامه هم بالا بوده است. رادیو یاران ، از لوس آنجلس پخش می شود ، مجری برنامه علیرضا میبدی است و البته با همراهی دکتر علیرضا نوری زاده. تصور می کنم یکسالی است که به پخش برنامه مشغول است و هدفی را که این مدت پیش رویش قرار داده و به سمت آن حرکت کرده ، افشاگری بر علیه دولت جمهوری اسلامی بوده ؛ من شخصا به این رادیو نحوه اجرا و مطالبی که در آن مطرح می شود و بالاخص مجریان آن علاقه ایی ندارم. اما به دلیل شرایط حاکم بر ایران ، تشنگی مردم ایران به شنیدن اخبار پشت پرده و و و .... این رادیو ما بین مردم طرفدار پیدا کرده است.. همه ما می دانیم که در ایران باند بازی زیاده و برای هر کاری باید دست به دامن یکی از آقایان وابسته به مقامات شد.. این را همه می دانند! اما از وقتی دکتر نوری زاده به قول خودش افشاگری می کند، بسیار آتش این داستان را زیاد کرده است به اندازه ایی که شما حتی یک صابون هم بخواهید بخرید یا بفروشید اولین مطلبی که به ذهنتان می رسد این است که "پولش تو جیب کدومشون می ره؟؟" بسیاری از کسانیکه به این رادیو گوش می دهند بسیار نا امید شده اند، برای شروع هر کاری می گویند : " بابا! این کار دست فلان و بهمان است، نمی شه! نمی شه!نشنیدی اون شب فلانی چی می گفت؟؟" و ما بین این افراد یک نوع بی حرکتی ناشی از یاس و انتظار را به خوبی می توان احساس کرد. دکتر نوری زاده به عنوان یک انسان فرهیخته کاملا قابل ستایش است اما این قسمت از کارش نیز هیاهو ایجاد کردن است و بس! من که اثر مثبتی ندیدم.بماند که آقای دکتر، دست به باغبونیش خوب است و خوب شاخ و برگ به اتفاقات اضافه می کند از جمله شنوندگان پروپا قرص این رادیو ،خانواده خودم هستند و زمانیکه ایران بودم بدون اغراق هر شب بر سر این برنامه بحث و جدل داشتیم. این را هم در آخر اضافه کنم که بیشتر طرفدارها را خانمهای خانه دار تشکیل می دهند. اوه البته! بی انصافی نکنم، داستانهایی که علیرضا میبدی تعریف می کند شنیدنی و قشنگ است.
Monday, February 16, 2004
مراسم عقد ما
به خوبی برگذار شد.
پدر و مادر من با webcam مراسم رو می دیدند.و حقیقتا جاشون خالی بود.
اینجا برای عقد کردن باید به City Hall رفت؛ خبری از حاجاقا و آخوند و ... نیست و عقد قانونی صورت می گیرد و خبری از مذهب نیست.
ما چند روز پیش مدارکمان را
از City Hall گرفتیم . یکی از دوستانمان که کانادایی و یهودی هست برگذار کننده مراسم عقد ما بود.مایکل همسر مسلمان دارد و از اقوام JJ است .
بسیار عالی و مسلط مراسم را برگذار کرد.به خوبی احساس می کردم که مایکل چه اندازه از اینکه این مسوولیت را به عهده دارد راضی و خوشنود است
در ابتدا داستان آشنایی من و همسرم را برای جمعی که برای مراسم آمده بودند تعریف کرد. متن آنرا روز قبل همسرم برای مایکل(آخوند ما) فرستاده بود.
خلاصه دوستان به ما حسابی خندیدن ....
پس از آن یکی از اشعار حافظ را " نرسی" پسر عمه همسرم برای همه خواند؛ البته شعری که خوانده شد را همسرم از فالی که صبح پیش از رفتن گرفته
بود انتخاب کرد.
من و همسرم متونی را که برای VOW نوشته بودیم خواندیم....
همه این لحظات، با احساسات فراوان می گذشت..
نفس من به شماره افتاده بود، همسرم در هنگام خواندن متنی که نوشته بود صدایش می لرزید ، چشمهایمان را به هم دوخته بودیم؛ احساس عجیبی داشتم همه چیز
برایم به سرعت می گذشت . حرارت بدنم کاملا به گوشهام زده بود !
بعد از Vow مایکل متنی را خواند که معمولا برای مراسم می خوانند، حلقه ها را دردست هم کردیم و در زمان دست کردن حلقه ها ، مایکل خطوطی را
می خواند و ما هر کدام تکرار می کردیم.
و در آخر هم "You may kiss the bride" ولی مایکل گفت "You may kiss the groom"! بدجنس!
جمع 20 نفری مهمانان ما بعد از مراسم عقد شروع به پایکوبی کردند .
و به این ترتیب ما هم متاهل شدیم ;)
کارت عروسی از امروز دعوت کردن مهمانها برای مراسم عروسی در تاریخ 13 مارچ را شروع کردیم، و از همه خواسته ایم که آمدن یا نیامدنشان را خبر بدهند. به مدد تکنولوژی ، کارت عروسی ما هم از طریق ایمیل ارسال شده لینک مستقیم نمیدم، اما اینجا می توانید پیدامون کنید.
Sunday, February 15, 2004
Exchaning Vows فردا روز عقد ما هست.. البته عقد آمریکایی . از آنجایی که نامزد من تابعیت آمریکایی دارد،با استفاده از " ویزای نامزدی" توانست برای من درخواست ویزا بکند ,و ما در مدتی کمتر از یکسال از زمان نامزدی،زندگی جدیدمون را شروع کردیم . از جمله تبصره هایی که این قانون دارد، این است که می باید ظرف مدت 3 ماه از تاریخ ورود به آمریکا، عقد آمریکایی صورت بگیرد. نتیجتا ما هم مستثنا از سایرین نیستیم. بعدا در این مورد بیشتر خواهم نوشت. ازدواج کردن من خودش داستانی است. برنامه بر این است که تعداد محدودی از دوستان و اقوام نزدیک همسر من، در مراسم فردا شرکت کنند.البته مراسم عروسی 13 مارچ خواهد بود. طبق آنچه که تنظیم کردیم ، عروس و داماد ، بنده و حاج آقا، می باید برای (Exchanging Vows) متن 4-5 خطی را برای هم بخوانیم من این متن را خودم باید بنویسم و هنوز حتی در مورد آن فکرهم نکرده ام، ساعت هم که تند تند به فردا نزدیک و نزدیک تر می شود ! و احتمالا من در دقیقه 90 شروع به نوشتن می کنم!

